مؤلف مجهول

32

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

چون شب شد يكى از بزرگان ، خود را به سلطان رسانيد از ما فى الضمير رستم شاه آن شهريار را خبردار گردانيده و سلطان چون اين خبر را شنيد ؛ بزرگان خود را طلبيده گفت رستم شاه فردا ارادهء كشتن ما و تمامى برادران و صوفيان ما دارد و حسين بيگ لله و دده بيگ طالش و قراپرى استجلو و الياس بيگ گفتند : قربانت شويم چه نشسته‌اى برخيز مىرويم به جانب اردبيل و تمامى مريدان در آنجا مىباشند [ 22 ] اگر رستم شاه اين اراده را داشته باشد ، با او جنگ مىكنيم و اگر تغافل كند ، ما نيز به حال خود خواهيم بود . سلطان فرمود كه بسيار خوب است اما هر كدام اسب خوب دارند همراه ما بيايند و الا تغيير تاج‌ها داده از عقب ما به راه ديگر بيايند . و در آن نصف شب چهارصد نفر از صوفيان را برداشته روانه شدند . و چون روز ديگر خبر رسيد به رستم شاه كه سلطانعلى پادشاه تمامى سپاه و برادران خود را برداشته فرار نموده به جانب اردبيل رفته است ، آه از نهادش بر آمده فرمود كه ابيه سلطان سوار شود و خود را برساند به تعجيل كه نعوذ باللّه كه اگر او داخل اردبيل گردد ؛ هزار كس از تركمانان كشته مىشوند ، تا ايشان به دست آيند . پس ابيه سلطان پنج هزار كس برداشته به ايلغار روانه شد و در سى و يك فرسخى شهر اردبيل خود را رسانيد - چون سلطان به عقب نگاه كرد كه گردى عظيم نمودار گرديد . پس اسمعيل ميرزا را پيش طلبيد و گفت لشكر تركمان رسيد و امروز من در اين جنگ كشته خواهم شد و مىخواهم كه خون مرا و جدّت را از اولاد حسن پادشاه بگيرى و اين قرعهء مراد به طالع فرخندهء تو افتاده و زود باشد كه از طرف گيلان با تيغ جهانگيرى خروج كنى و به ضرب تيغ ، زنگ كفر از روى گيتى بر طرف كنى . پس تاج حيدر « 1 » را برداشته بر سر او گذاشت و كمر

--> ( 1 ) - ظ : سلطان حيدر .